تبليغاتX
ریشه عشق و بزن با تیشه خیانت

ریشه عشق و بزن با تیشه خیانت

عاشق ترین پسر دنیا

کوچه ..

در کوچه‌ای تاریک و بی انتها

                              گُم شده‌اَم.

اما چه باک!

وقتی دری از این کوچه

              به خانه‌ی تو باز می‌شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط رامین  | 

امشب..

امشب باخودم هم قهر می کنم!...

 وآرام روی کاغذِ سیاهِ طراحی ام می نویسم:

                                                  "چه ساده گذشت..."

این طوری کسی نمی خواندش!...

من می نویسم اما...

 نمی گذارم حسرت آرزوهای ِ بربادرفته حتی در خواب شبانه ام آن ها را بخوانند...

من نمی گذارم دلواپسی ِ آمیخته باتردید...

 گاه و بی گاه در خانه ی اندیشه ام سرک بکشد و دل بستگی هایم را ازمن بگیرد!...

 آغوش آسمان گشوده است...

من پرخواهم کشید در بی نهایت وجودش... در پاک ترین اشک ها و گرم ترین لبخندهایش...

                                     در سادگی دشوارش...

                                           من مسیر بودن را پیدا می کنم!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:14  توسط رامین  | 

تا ابد بیمارم..

وقتی که خورشیدی نیست

وقتی که ماه پشت ابرها چشمک می زند

بوی خون می آید...

من عاشقم!!!

عاشق خون!!!

با خون عشق بازی می کنم

با خون ارضا می شوم

شاید کمی دیوانه ام!!!

و تو ازم دوری کن

من وحشیم

و خشمگین

از " من" , از " تو" , از " او"

از " ما" , از " شما" , از " آنها"

از همگی!!!

از همه چیز!!!

چهره ی من را نبین

خیلی سیاه و سنگ دلم

پس خود شیطانم

که در این زندانم

تا ابد می مانم

تا ابد بیمارم

از همه بیزارم

از همه بیزارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:45  توسط رامین  | 

یک هفته از عروسیت میگذره ومن...

روز اولي كه ديدمش هيچ احساسي نسبت بهش نداشتم ، اما روز به روز بهش نزديكتر ميشدم ، يه محبتي تو دلم افتاد نفهميدم اين محبت چطوري و از كجا پيداش شد ؟!؟ ثانيه ها ، دقيقه ها ، ساعت ها ، روزها، هفته ها ، ماه ها ، سال ها همه گذشتن و گذشتن ؛ اونقدر گذشتن تا اينكه بالاخره فهميدم كه اون محبت از كجا و چطوري و از كي به دل تنها و گوشه نشينم منتقل شد . حتي روزي رسيد كه عاشقش شدم ، تحمل دوريش رو نداشتم ، به خاطرش شبها يواشكي گريه ميكردم ، يك عمر تمام با اين دوست داشتنم اذيتش كردم ، اذيتي كه از روي عشق بود ، از روي ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:41  توسط رامین  | 

دوباره من ..

گاهی وقتا باید تصمیم گرفت .
گاهی باید بی تفاوت بود و گاهی ...
گاهی خودمو گم میکنم یا ... تکه ای از وجودمو
به خیلیا دقیق شدم و دیدم هیچکس خودش نیست .
هر کسی داره وانمود میکنه که ...
دلم میخواست یه عشق وجودمو در بر بگیره .
دلم میخواست تظاهر نکنم اما ...چطور ؟
من ...
دوباره من آغاز میکنم . دوباره بال میزنم تا بیکران . دوباره ...
من بازمیگردم تا نشان عشق را بر سر در خانه هاتان بکوبم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:4  توسط رامین  | 

یه سلام دوباره ..

سلام به همه اونایی که به من سرزدن و لطف داشتن نظر دادن ببخشید اگه نبودم به زودی جواب نظراتتون رو میدم اوکی بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:16  توسط رامین  | 

کریستین بوبن..

میان زمین و آسمان ، نردبانی است . سکوت در اوج این نردبان است . کلام یا نوشتار ، هر چه قدر هم قانع کننده باشند، باز هم در میانه ی این نردبان هستند . باید بر آن ها پا نهاد ، بدون هیچ فشاری .سخن گفتن دیر یا زود به شرارت بدل می شود . دیر یا زود . بی شک ، بی تردید .
تنها سکوت از شرارت تهی است . سکوت اولین و آخرین است . سکوت عشق است – و در غیر این صورت ، از صدا هم پست تر است . ساعتهای خاموشی، ساعتهایی هستند که آشکارا آواز سر می دهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:28  توسط رامین  | 

دلم گرفته اسمون..


امشب هم یه شبیه مثل همه ی شبهای مذخرف دیگه
از اون شبایی که خدا هم بنده هاشو  فراموش کرده
از اون شبایی که حتی یه ذره روشنایی توی این آسمون لعنتی نیست
ای کاش میشد من هم خودم رو برای چند دقیقه فراموش کنم
.
.
دلم گرفته
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:42  توسط رامین  | 

یاد تو..

دم غروب که سایه ها در امتداد خیابان قد می کشد

یاد تو امتداد موسیقی بلندیست



که نوازشش طوفانی را به یاد می آورد

کنار کودکی ام... به چشمهایت !!می اندیشم

و فکر می کنم در حاشیه هر پلکت

چند ستاره سبز جا میگیرد

از ستاره که میگویم شب می شود

و من به روزی که تو در آن متولد شده ای فکر می کنم

از تو که میگویم باران می بارد



از شما که میگویم سرنوشت حزن آلود پرنده ای دور

در ذهنم تداعی میشود

هوای دل من ابریست

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:30  توسط رامین  | 

من به انتظارت نشستم..

چه لذتی دارد به انتظار نشستن با اینکه می دانی نمی آید! چه لذتی دارد خواستن با اینکه می دانی تو را نمی خواهد! من به او می اندیشم او به چه می اندیشد؟ من در هوای او تنفس می کنم. من او را با تمام وجود در قلب خویش جای داده ام . دلیل این همه فاصله چیست؟ من لیاقتش را ندارم؟ یا تقدیر فاصله را برایمان رقم زده؟ دلیل این همه فاصله چیست؟
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:20  توسط رامین  | 

منو نوازش کن..

منو حالا نوازش کن ....         که این فرصت نره از دست ::

:: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست ::

  :: منو حالا نوازش کن ....       همین حالا که تب کردم ::

  :: اگه لمسم کنی شاید ....          به دنیای تو برگردم ::

:: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست ::

:: بدون مزر با من باش ....              اگرچه دیگه وقتی نیست ::

:: نبینم این دمه رفتن ....              تو چشمات غصه میشینه ::

:: همه اشکاتو میبــــــــــــــــــــــوسم ....             

     میدونم قسمتـــــــــــــــــــــــــــم اینه ::

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:18  توسط رامین  | 

چه زود تنها شدم..

تا نگاه میکنی وقت رفتن است
آری ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان …..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:22  توسط رامین  | 

بعد رفتنت..

  •  

    بعد از رفتنت دلم پژمرد ... نمي دانم چرا رفتي كجا رفتي؟

    ولي بعد از رفتن انگار كوهي از تنهايي ترك برداشت

    بعد از رفتنت ديگر دلم هم براي ماهي هاي سرخ در تنگ

    بلور نمي سوزد چرا كه آنها خوشبختي شان را در سايه

    يكديگر حس مي كنند.

    اي بي وفا كاش وقت رفتنت با يك سيلي گونه ام را

    مي سوزاندي تا سوزش اين جدايي ملال آور نباشد با اين همه

    برگرد. هنوز محتاج توام گرچه بي وفايي كردي امّا اقاقي ها

    به دست نوازشگرت محتاجند وپنجره ها بوي تو را دارند

    برگرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط رامین  | 

دلشکسته..

امروز می خواهم باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته
ودلشكسته ازتقدیرم
امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد
امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است
راستی یادت می آید كه گفتی تاابدمرادر آلاچیق محبتت محبوس می كنی
یادت می آید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی
بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی
دلم می خواهد بروم ودر وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم
بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت
بمانم
خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط رامین  | 

اری بازگشتم..

...

باز گشتم

تب زده اما ارام

خسته اما رها

خدای معجزه ها آوای دستانتان را به گوش فرشته ام رساند

سپاس از این همه مهر...     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:14  توسط رامین  | 

فقط چند خط..

خوب نمیدونم چه جوری شروع کنم بذارید راحت باشم و خلاصه بگم ببخشید یه مدت نبودم الان برگشتم بزودی این وب هر هفته اپ میشه میبوسمتون راستی سلام نکردم بذارید خداحافظی کنم اما نه نمیگویم خداحافظ هر چند از خدا میخواهم همیشه حافظت باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:51  توسط رامین  | 

لحظه سخت رفتنت..

لحظه ی سخت رفتنت

هیچی تو قلب من نبود

نگاه آخرین تو

شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی

پناه آوردم به جنون

زندگی زندونه و بس

وقتی نباشه هم زبون

خواستم فراموشت کنم

اما خیالت نمیذاشت

به غیر دیوونه شدن

راهی جلو پام نگذاشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:37  توسط رامین  | 

واقعیت..

به قول مرحوم حسین پناهی : ما ماهی های اوزون بورون محکوم به ماهی تابه واقعیتیم !

واقعیت این است که من بیش از آنی که فکر می کنی دوستت دارم ..

واقعیت این است که من جز تو کسی را برای عشق ورزیدن ندارم ..

واقعیت این است که میترسم مبادا تورا آسان از دست بدهم ..

واقعیت این است که  حرفهای دیگران هیچ تاثیری در کاهش عشق من به تو ندارد..

واقعیت این است که من همیشه با تو صادق بودم  هستم  وخواهم بود..

واقعیت این است که من جز تو چون تویی را ندارم  وتو شاید چون منی را زیاد داشته باشی..

واقعیت این است که من با تمام وجود عاشقتم ...ودیگر هیچ !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:12  توسط رامین  | 

یه عمر..

یک عمر به دنبال خودم می گشتم

تورا پیدا کردم ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط رامین  | 

کاري به کار عشق ندارم..

نه !

کاری به کار عشق ندارم !

   من هیچ چیز و هیچ کسی را

                            دیگر

                              در این زمانه دوست ندارم

    انگار

    این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                      یک روز

                                        خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                                             که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                                         یا زهرمار باشد

                                                       از تو دریغ می کند ...

   پس

    من با همه وجودم

                                       خود را زدم به مردن

   تا روزگار ، دیگر

                                         کاری به من نداشته باشد 

   این شعر تازه را هم

                         نا گفته می گذارم ...

                                       تا روزگار بو نبرد ...

 

                 گفتم که

                                              کاری به کار عشق ندارم !  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:27  توسط رامین  | 

...و عشق..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:3  توسط رامین  | 

چقدر سخته..

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات تنهات بذاره و بره

چقدر سخته تحمل تنهایی وتنها شدن

چقدر سخته احساس کنی کسی که تو رو میخواست حالا دیگه براش هیچ اهمیتی نداری....

چقدر سخته هیچ کس نتونه دوست داشتنتو درک کنه

چقدر سخته کسی که تو تنهاییات همیشه بهش فکر می کردی حالا دیگه رفته باشه

چقدر سخته کسی که احساس میکردی مال تو هست حالا دیگه مال تو نباشه

واااااااااای خدا جونم 

چقدر سخته کسی که حاضری جونتو ،همه ی زندگیتو براش

بدی حالا دیگه .....

چقدر سخته تا آخر عمرت تنها بمونی

چقدر سخته تا آخر عمر انتظارشو بکشی اما هیچ وقت

نیاد.

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات حالا دیگه پناه گاه دیگه

ای داشته باشه.

خدااااااا چقدر سخته.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:51  توسط رامین  | 

حقیقت..

 

زندگی باید همه دروغ باشد تا بتوانی زندگی کنی

حقیقت هرگز

تقدیم به کسی که به خاطر گفتن حقیقت گذاشتو رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط رامین  | 

کمکم کن..

Image and video hosting by TinyPic

خدایا کمکم کن ......

نمیدونم ولی اینو میدونمک که خیلی سخته که بعضی آدمها تظاهر میکنن

خیلی سخته که بفهمی کی واقعا با تو هستش

بعضی آدمها تو موقعیت خودشون بی گدار به آب میزنن

بعضی ها هم لحظه ای عاشق هستن

بعضی ها هم همیشه ولی نه عاشق همیشگی دیگه پیدا نمیشه

همیشه میگفتن عشق واقعی تو قصه ها پیدا میشه ولی حالا حتی تو قصه ها هم پیدا نمیشه

خدا کمکم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:48  توسط رامین  | 

فقط یه کوچولو ارامش..

نه تحمل ماندن

نه شهامت رفتن

هی مستر

این پایین رو هم یه نگاه بندازی به هیچ چیز و هیچ کس تو این کره ی خاکی بر نمی خوره ...

فقط یه نگاه بنداز

تا ببینی

داری چه به روز و روزگارم میاری ...

هنوزم فکر نمی کنم

خواسته بزرگ و عجیبی ازت داشتم

فقط یه کوچولو آرامش

همین ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45  توسط رامین  | 

عنکبوت پیر..

روزی که به خانه بازمی گردم
تنها عنکبوت پیری
در آستانه ی در
 درانتظار من تار می بافد...
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:43  توسط رامین  | 

خيلي خوبه..

می دونی خیلی خوبه که یه نفر دوستت داشته باشه

خیلی خوبه که یه نفر باشه که سرت رو بذاری رو شونه هاش و زار بزنی

خیلی خوبه که از دردهات بگی ، دردهایی که مثل خوره داره روحت رو از بین می بره

خیلی خوبه که یه نفر باشه تا وقتیکه بهش فکر می کنی احساس نکنی تنهایی

یه نفر باشه که وقتی به چشمهاش نگاه می کنی دنیای گمشده ی آرامش ت رو بهت برگردونه

یکی باشه که وقتی می خنده احساس کنی که تو هم شادی

یکی باشه که وقتی تو آغوششی ، وقتی دست می کشه روی موهات ، وقتی باهات حرف میزنه دلت بخواد براش بمیری

یکی باشه که وقتی بوی خاک بارون خورده به مشام ت می رسه یاد اون بیفتی ، یادی پاکی هاش ، یاد خوبی هاش

یکی باشه که تو روزشماری کنی برای روز تولدش تا بهترین هدیه رو بهش بدی

یکی باشه که برای بودنش ، برای همیشه بودنش هزار و یه نذر کنی

یکی باشه که تنها آرزوت شادی دل دریایی ش باشه

یکی باشه که بزرگترین آرزوت خوشبختیه اون باشه هرجا که هست ، با هر کی که هست

یکی باشه ... یه دوست ... فقط باشه ... فقط ...

حیف که نیست ... حیف که خیلی وقته که نیست ..

حیف که رفته ... شاید هم اصلا نبوده که رفته باشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:21  توسط رامین  | 

با اين همه شلوغي خيلي تنهام..

دور و اطرافم خیلی شلوغه

آدمهای زیادی کنارم هستند

اما من هیچ کدومشون رو نمی بینم

یا من کورم... یا اونها نیستن

شاید هم ناشکری میکنم

اما....

با این همه شلوغی شاید تنهام؟!!!

فقط این رو میدونم همشون پر مدعا هستن

حتی عزیز ترینهاشون

حتی نزدیک ترینهاشون

حتی....

اگه باور نداری دستت رو دراز کن و صداشون کن

درد دلت رو بهشون بگو

حالا باورت شد؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:46  توسط رامین  | 

پشيمونم..

کجائی که ببینی هنوزم دارم تو حسرت چشات میسوزم

پشیمونم     پشیمونم     پشیمون

برات مغرور بودم    تو بودی اما من برات نبودم

من از تو دور بودم   میدونم دیگه دوسم نداری

اما جا تو، تو قلبم کسی نمیتونه بگیره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط رامین  | 

بی تو میمیرم..

با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم

بگویم از تو دلگیرم

اما باز تورا دیدمو گفتم بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:1  توسط رامین  |